برزخ رفتن یا موندن
دارم کم کم به روزهای با الیسا بودن عادت میکنم چقدر مادر بودن سخته ، البته مادر خوب بودن چقدر سخته .
خوبه که این روزهای سخت و صد البته شیرین رو اینجا کنار خانواده ام سپری میکنم و با کمک شون نیرو میگیرم نه در یک کشور غریب ....
چند وقته از رفتن خیلی میترسم .....
پای رفتن ام سست شده . چقدر طول زمان گاهی وقتها ملال آور میشه و پازل آرزوهاتو بهم میریزه .... کاش این بازی رفتن بزودی زود سامان بگیره یا اجازه بدن ما بریم یا با خیال راحت بمونیم بالاخره میدونید که برزخ بد جاییه بد جایی....
+ نوشته شده در شنبه ۳۰ دی ۱۳۹۱ ساعت 10:52 توسط لي لي
|
نومو و لي لي هستيم. به همراه هم در مسير عبوريم. ما به هيچ حزب و گروهي وابسته نيستيم. اين وبلاگ صرفا خاطرات و تجارب شخصي ما در مسير مهاجرتمان به كشور كانادا - شهر تورنتوست.