دارم کم کم به روزهای با الیسا بودن عادت میکنم چقدر مادر بودن سخته ، البته مادر خوب بودن چقدر سخته .

خوبه که این روزهای سخت و صد البته شیرین رو اینجا کنار خانواده ام سپری میکنم و با کمک شون نیرو میگیرم نه در یک کشور غریب ....

چند وقته از رفتن خیلی میترسم .....

پای رفتن ام سست شده . چقدر طول  زمان گاهی وقتها ملال آور میشه و پازل آرزوهاتو بهم میریزه .... کاش این بازی رفتن بزودی زود سامان بگیره یا اجازه بدن ما بریم یا با خیال راحت بمونیم بالاخره میدونید که برزخ بد جاییه بد جایی....