چند روز پيش تعطيلات آخر هفته رو يه سر رفته بودم اهواز. توي 3 روزي كه اونجا بودم كلي اينور و اون ور رفتيم . رفتيم دزفول، شوش، آبادان و شادگان. خيلي خوش گذشت، جاي شما خالي. البته همه جزئيات رو بعدا در سفرنامه اي مفصل، به تفضيل شرح ميدم ولي امروز ميخوام مطلبي راجع به كارون بنويسم، راجع به افكاري كه در اولين روز سفرم، وقتي بر لب كارون زيبا قدم ميزدم، تمام ذهنم رو برآشفت و بهشون فكر ميكردم.
راستش رو بخوايد، شب پنج شنبه ما رفتيم كيانپارس (يكي از محله هاي خوب اهواز ) و از اونجا به يه پارك ساحلي كه نزديك بود، سر زديم. يه پارك ساحلي، كه فقط توش چمن بود، عاري از درخت و مردم روي چمن ها نشسته بودند و قليان ميكشيدند، حرف ميزدنند و بعضي ها هم شب خانوادگي داشته و شام ميخوردند. براي من كه اهل سفرم و جاهاي زيادي رو تو ايران ديده بودم اين پارك چندان هم زيبا و جالب نبود، آنچيزي كه منو شيفته خودش كرده بود و منو تا اونجا كشونده بود كارون بود كارون زيبا .
پارك تاريكي بود و ساحل از همه جا تاريك تر . با خودم ميگفتم دستش درد نكنه شهر داري اهواز، نكرده يه زحمت بكشه و چند تا تير چراغ برق اينجا بذاره تا لااقل توريستها بتونن جلو پاشونو ببينن، نميگم محلي ها چون شايد اونا راه رو بلدن و ازبر هستند.
كارون زيبا بود، ولي تو اون تاريكي فقط ميشد زيبايي غريبانه اش رو لمس كرد نه اينكه ديد. با خودم انديشه ميكردم اگر اينجا جايي مثل شمال ايران خوش آب و هوا بود و گرماي سوزاني نداشت حتما آ ق. ا .ز. ا. ده ها تشريف فرما شده بودند اينجا و قباله اونو به نام خودشون زده بودند. اونوقت قدم به قدم چه تير چراغ برقها كه بر لبه كارون الم نميشد و چه پلاژها، برجها و باروها يي كه سبز نميشد و همه به اسم اين آ .ق .ا .ز. ا .ده ها ثبت و گهگاه هم اجاره داده ميشد به توريستهاي بيچاره اي مثل ما. اما حيف كه هواي داغ اين خطه و خطرات احتمالي ناشي از موقعيت استراتژيكش به علت وجود نفت اين اجازه رو به اونها نميده و ايشان همون شمال و كيش، نمك آبرود و آبعلي و... رو ترجيح ميدن.
تمام مدت با خودم به خاموشي اش خيره شده بودم .اينكه چه باوقار، متانت انبوه خاطرات برخاسته از تمدن هزارساله اش را از ايلام تا كنون، به دوش ميكشه و اينكه چه ساده و غريبانه در غربت حاصل از فراموشي اش غوطه وره. حال ديگه نه از ايلامي ها خبري هست كه بزرگترين تمدن بين النهرين را از اون داشته باشند نه از داريوش كه به پشتوانه اون كاخ آپادانا را بنا كنه و نه ساسانيان كه بر روي اون پل قديم را آذين كنند و نه حتي خبري از آقاصي هست كه نواي روح افزاي "لب كارون چه گلبارون" رو برايش كوك كنه تا جماعت بر ساحلش به رقص و پايكوبي بپردازند.
آه دلم گرفت از اينهمه غربت و تنهائي. و دلم براي ايران سوخت و خودمان . البته بيشتر براي خودمان .براي ما، ما ايرانيها.