خبر تعطيلي اداره مهاجرت كبك در دمشق

دفتر اداره مهاجرت كبك در دمشق تا تاريخ ۳۱ مي ۲۰۱۱بسته ميشود . از آن پس پرونده هايي كه در دمشق مورد رسيدگي قرار ميگرفت  از جمله متقاضيان ايراني بايد به اداره خاورميانه اداره مهاجرت كبك در مونترال فرستاده شود .براي دريافت اطلاعات بيشتر به سايت كنپارس به آدرس http://www.parscanada.comمراجعه كنيد.

سفرنامه خوزستان (1)

در سفري كه به اهواز داشتم از چند تا محل تاريخي ديدن كردم كه عبارتند از:

شهر اهواز

1-     پارك ساحلي (كارون)

شهر شوش

1-     قلعه فراسوي ها كه قلعه شوش هم بهش ميگن

2-     دانيال نبي

3-     آثار بجا مانده از كاخ آپاداناي داريوش  

4-     موزه شوش

شهر دزفول

1-     پل ساساني (يا پل قديم )

شهر شادگان

1-     تالاب شادگان

شهر آبادان

1-     كليساي آبادان

2-     بازار اميريه

راجع به پارك ساحلي و كارون يه توضيحاتي رو، توي پست پيشين  نوشتم . و اما راجع به شهر شوش، بايد بگم سفرمون به اين شهر در روز دوم مسافرتم به اهواز صورت گرفت براي اين كه با حوصله بيشتر تو اون گرماي 26 درجه اهواز، بتونيم به برنامه هامون برسيم، قبل از سفر قرار شد نومو تحقيق كنه، ببينه ميتونه يه "موسسه كرايه ماشين" تو اهواز گير بياره تا يه ماشين ازش كرايه كنيم و تو يه روز بتونيم به خارج از اهواز (شوش، دزفول و آبادان و شادگان ) بريم. دليل اينكه نومو بايد اين كارو ميكرد اين بود كه نومو براي يه ماموريت كاري الان نزديك به 40 روزي ميشه كه تو اهوازه. خلاصه نومو جون نتونست ماشين گير بياره. و لي به من گفت كه كارت سوخت و گواهينامه اش رو با خودم ببرم، شايد بتونه ماشين يكي از همكارهاي بومي اش رو امانت بگيره . كه در نهايت هم همين شد و ما ماشين يكي از همكارهاي نومو رو براي روز جمعه امانت گرفتيم.  ولي انگار همكاره زيادي هم راضي نبود، چون ما باهاش روز قبل(پنج شنبه) هماهنگ كرديم كه ساعت 8 تا 8:30 صبح ماشينو به ما تحويل بده ولي تا ساعت 9 صبح از ايشون خبري نبود و وقتي نومو باهاش تماس گرفت، گفت من فكر كردم گفتيد 8:30 به بعد . تازه اگه ما گفته بوديم 8:30 به بعد هم بايد تا حالا رسيده بود چون وقتي ما پيگيري كرديم ساعت 9 بود خلاصه ما ساعت 9:30 ماشين رو تحويل گرفتيم و ساعت 10:30 صبح راه افتاديم به طرف شوش . قبل از حركتمون من پريدم و از سوپر بغل مهمان سرا،  يه مقدار خرت و پرت (آب معدني، چيپس، الويه، تخمه هندوانه و...) براي تو راه خريدم. اولين جايي كه در شوش ديديم حرم دانيال نبي بود. خيلي برام جالب بود ظاهر بيروني اش قديمي و زيبا ولي داخلش مثل همه امامزاده ها بود. داخل حياط اش كه بوديم يه خانمه اومد و به من تذكر داد كه بايد چادر سرم كنم يه كم با احتياط گفت. آخه قيافه من و نومو تابلو بود كه توريستيم و محلي نيستيم . خلاصه يه كم ناراحت شدم به نومو گفتم بدو زيارت كنيم بعد سريع از اينجا بريم بيرون. توي حرم كه رفتم و چشمم به ضريح افتاد اولين دعايي كه كردم تسريع فرايند مهاجرتمون بود . حالا نميدونم قبول ميشه يا نه!؟! اونم بسته است به كرم دانيال نبي !!! .هر چند  مادر نومو ميگه كه دانيال نبي خيلي مستجاب الدعوست . (خدا كنه). خلاصه  سريع از اونجا فلنگو بستيم و رفتيم قلعه فرانسويها كه با موزه شوش و آثار بجا مانده از كاخ آپادانا در يك محل قرار داشت. براي كاخ بايد ازدم در مجموعه  بليط تهيه ميكرديم ولي  براي موزه از داخل موزه ميبايست بليط ميگرفتيم و  قلعه فرانسوي ها هم چون بازديد داخلي ندارد و فقط از بيرون ميتونستيم اونو ببينيم،گفتند نيازي به تهيه بليط نيست. خلاصه ما بليط آپادانا رو گرفتيم و سر راهمون موزه رو رد كرديم  تصميم گرفتيم اول كاخ رو ببينيم بعد قلعه رو و در پايان  از موزه ديدن كنيم. و اما در مورد  كاخ آپادانا بايد بگم، در حقيقت، در اين محل كاخي وجود نداشت بلكه ستونهاي اندك  باقيمانده از اين بنا رو ميتونستي ببيني . من و نومو به همراه يه گروه 6 نفره توريست انگليسي و يه خانواده 5 نفره ايراني تنها بازديد كننده اين بناي تاريخي بوديم اون خانواده ايراني  پس از چند دقيقه، با گفتن اينكه "اينا چند تا تخته سنگن و حيف پول كه بليط خريديم" محل رو ترك كردند  . حالا فكر كنيد بليطي چند؟ همش 300 تومان ناقابل !!!كه پول حتي يه پفك يا پاستيل هم نميشه (مزيد اطلاع ديروز آدامس فايو خريدم 3500 تومان). من و نومو خيلي از اين حرف ناشايست ناراحت شديم و گفتيم همينه كه ما ايراني ها پيشرفت نميكنيم چون هويت تاريخي و فرهنگي خودمونو فراموش كرديم يا ارزشي براش قائل نيستيم و هي داريم سنگ عربها رو به سينه ميزنيم و شديم پاسدار تاريخ و فرهنگ جاهلانه اونها . خلاصه اين خانواده بيشتر از اينكه به اين بنا توجه كنند حواسشون پيش توريستهاي خارجي بود و در آخر هم سريع رفتند. ولي من و نومو تا ميتونستيم دقيق و با حوصله كل بنا رو ديديم و كلي عكس گرفتيم واي نمي دونيد قدم زدن در جايي كه ميدوني يه روز داريوش قدم مي زده چه حس خوبي داره شايد شما هم كه  اين حس خوب و نشاط آور رو تجربه كرديد، ميدونيد من چي ميگم . خلاصه بعد از  45 دقيقه اي كه اونجا  به تنهايي قدم زديم (چون همه توريستها رفته بودند) به طرف قلعه راه افتاديم قلعه فرانسويها درست روبه روي اين بنا واقع شده بود. داخل قلعه فقط سالي يكبار براي بازديد عموم بازه و اونهم سيزده روز نوروز است و در ساير زمانها شما ميتوانيد از بيرون اون بازديد داشته باشيد. اين قلعه در زمان قاجاريه و به سبك قلعه هاي قرون وسطي از خشت با رونماي آجري روي تپه اگروپل و توسط فرانسوي ها ساخته شده بود قلعه بسيار بسيار زيبايي بود. من و نومو رو واقعا شيفته خودش كرده بود ما به تنهايي اونجا گشتيم و كلي عكس گرفتيم و لذت برديم از حياط قلعه، همه شهر زير پات بود ميتونستي به راحتي حرم دانيال نبي و شهر رو ببيني وافعا زيبا بود . ولي يه چيزي بود كه منو خيلي اذيت ميكرد و اون احساس عدم امنيت بود، قضيه هم اين بود كه يه آقايي از اواخر بازديد مون از كاخ و بعد هم اينجا دنبال ما بود، ظاهرا توريست بود ولي من خيلي ازش ميترسيدم ميدونيد چرا ؟ چون اونجا خيلي خلوت بود نه نگهباني نه ليدري . اگه  اونجا كسي بهت حمله كنه، هيچ كس نيست كه بهش پناه ببري بالاي تپه و ... حالا ببين اينم از اهميتي كه دولت ما به بناهاي تاريخي و ميراث فرهنگي مون  و توريستهاي اين بناها ميده .!!!!! با اينهمه تفاسيرحتما ميگه "گور پدر توريستهايي كه ميخوان برن هويت كشورشون رو كشف كنن و باهاش حال كنن". حالا برو يكي از اين زيارتگاهها كه حتي اگه شجرنامه شون، رو هم  بررسي كني نه تنها به امام و امام زاده نميرسن بلكه شايدم سر از جرگه كفار در بيارن، ببين چه دب دبه و كب كبه ايه.  كلي خدم و حشم اونجا هستند و تو هيچ دلهره امنيتي نداري دور و برت تا چشم كار ميكنه آدم هست، البته موجودات آدم نما و از طرفي اگه هم كسي نباشه كلي نگهبان هست كه تو احساس امنيت جاني بكني. خلاصه خيلي ناراحت شدم و به نومو اصرار كردم كه سريع همه جاي قلعه رو ببينيم و برگرديم. و ما اين كارو كرديم و بعد رفتيم موزه . حياط موزه پر بود از درختان كنار كه ميوه هاشون رسيده و ريخته شده بود تو حياط موزه .توي موزه تعدادي ابزارها و شمايل و آثار تاريخي كشف شده از مسجد سليمان، شوش، ايذه، چغازنبيل و... به نمايش گذاشته شده بود اين آخرين محلي بود كه در شوش ديديم بعد از اون برگشتيم سراغ ماشين و راهي دزفول شديم. و قرار شد ناهارو هم اونجا بخوريم ....بقيه در سفرنامه (۲).

کارون زیبا در بهت فراموشی ...

چند روز پيش تعطيلات آخر هفته رو يه سر رفته بودم اهواز. توي 3 روزي كه اونجا بودم كلي اينور و اون ور رفتيم . رفتيم  دزفول، شوش، آبادان و شادگان. خيلي خوش گذشت، جاي شما خالي. البته همه جزئيات رو بعدا در سفرنامه اي مفصل، به تفضيل شرح ميدم ولي امروز ميخوام مطلبي راجع به كارون بنويسم، راجع به افكاري كه در اولين روز سفرم، وقتي بر لب كارون زيبا قدم ميزدم، تمام ذهنم رو برآشفت و بهشون فكر ميكردم.

 راستش رو بخوايد، شب پنج شنبه ما رفتيم كيانپارس (يكي از محله هاي خوب اهواز ) و از اونجا به يه پارك ساحلي كه نزديك بود، سر زديم. يه پارك ساحلي، كه فقط توش چمن بود، عاري از درخت و مردم روي چمن ها نشسته بودند و قليان ميكشيدند، حرف ميزدنند و بعضي ها هم شب خانوادگي داشته و شام ميخوردند. براي من كه اهل سفرم و جاهاي زيادي رو تو ايران ديده بودم اين پارك چندان هم زيبا و جالب نبود، آنچيزي كه منو شيفته خودش كرده بود و منو تا اونجا كشونده بود كارون بود كارون زيبا .

 پارك تاريكي بود و ساحل از همه جا تاريك تر . با خودم ميگفتم دستش درد نكنه شهر داري اهواز، نكرده يه زحمت بكشه و چند تا تير چراغ برق اينجا بذاره تا لااقل توريستها بتونن جلو پاشونو ببينن، نميگم محلي ها چون شايد اونا راه رو بلدن و ازبر هستند.

 كارون زيبا بود، ولي تو اون تاريكي فقط ميشد زيبايي غريبانه اش رو لمس كرد نه اينكه ديد. با خودم انديشه ميكردم اگر اينجا جايي مثل شمال ايران خوش آب و هوا بود و گرماي سوزاني نداشت حتما آ ق. ا .ز. ا. ده ها تشريف فرما شده بودند اينجا و قباله اونو به نام خودشون زده بودند.  اونوقت قدم به قدم چه تير چراغ برقها كه بر لبه كارون الم نميشد و چه پلاژها، برجها و باروها يي كه سبز نميشد و همه به اسم اين آ .ق .ا .ز. ا .ده ها ثبت و گهگاه هم اجاره داده ميشد به توريستهاي بيچاره اي مثل ما. اما حيف كه هواي داغ  اين خطه  و خطرات احتمالي ناشي از موقعيت استراتژيكش به علت وجود نفت اين اجازه رو به اونها نميده و ايشان همون شمال و كيش، نمك آبرود و آبعلي و... رو ترجيح ميدن.

 تمام مدت با خودم به خاموشي اش خيره شده بودم .اينكه چه باوقار، متانت انبوه خاطرات برخاسته از تمدن هزارساله اش را از ايلام تا كنون، به دوش ميكشه و اينكه چه ساده و غريبانه در غربت حاصل از فراموشي اش غوطه وره. حال  ديگه نه از ايلامي ها خبري هست كه بزرگترين تمدن بين النهرين را از اون داشته باشند نه از داريوش كه به پشتوانه اون كاخ  آپادانا را بنا كنه و نه ساسانيان كه بر روي اون پل قديم را آذين كنند و نه حتي خبري از آقاصي هست كه نواي روح افزاي "لب كارون چه گلبارون" رو برايش كوك كنه تا جماعت بر ساحلش به رقص و پايكوبي بپردازند.

 آه دلم گرفت از اينهمه غربت و تنهائي. و دلم براي ايران سوخت و خودمان . البته بيشتر براي خودمان .براي ما، ما ايرانيها.

تو و من

 چه بي آلايش، در لحظه هاي با تو بودن ، بكارت روحم را از كف دادم. خودم را ديديم كه چه سان پريشان و پر اضطرار خطوط باريك کلام را، در آغوش گرفته بودم.

 فقط صدا بود، نفس بود، تو و من.

كاش امتداد لحظه ها تكرار مكرر با تو بودن بود...

يه خبر ايشاا...خوب

ديروز از يكي از دوستان كه خودش از بچه هاي سپتامبره و 20 ماهه كه منتظره مديكاله شنيدم كه ميگفت طبق يه خبر موثق كليه پرونده هاي اگوست 2009 به بعد براي بررسي و انجام بقيه مراحل مهاجرت به ورشو منتقل شده و در دمشق فقط پروندهاي بچه هاي كبك كه قبلا به مصاحبه رفتند و بچه هاي قبل از اگوست 2009 بررسي و كارهاش انجام ميشه.

راستش رو بخواهيد اولش از شنيدن اين خبر ناراحت شدم چون چند وقت پيش خبرايي راجع به سختگيريهاي آفيسرهاي مهاجرت در ورشو در بررسي پرونده هاي پزشكا شنيده بود كه چقدر به سادگي آب خوردن پرونده اونها رو رد كرده بودند، ولي بعدش متوجه شدم اين مساله ميتونه  اونقدر ها هم كه من فكر ميكنم  بد نباشه، مثل اينكه اداره مهاجرت قصد داره كارمندهاشو ار خاورميانه بيرون بكشه وتعداد اونها رو افزايش بده و در حال حاضر ورشو رو انتخاب كرده  و اين كار باعث ميشه كه پروسه رسيدگي به پروندها سرعت بگيره و در نهايت پرونده بچه هاي سه ماه اخر 2009 و بچه هاي  20111و 2010 سريعتر به نتيجه برسه. به هر حال ما اين اتفاق رو به فال نيك ميگيرم و بيش از پيش اميدوار مي مونيم. به اميد شنيدن خبرهاي خوش .