فکر و خیال تولد این وبلاگ یه شش- هفت ماهی بود که تو ذهنم بی­تابی میکرد و وول میخورد. درست از همون وقتی که مدارکمونو برای درخواست فایل نامبر اول به کانادا فرستادیم. -  یعنی 12 آوریل 2010( منظورم 23 فروردین ماه،8۹)- اون روز بود که با خودم عهد کردم بعد از اینکه  تو امتحان آیلتس قبول شدم ونمره­های مناسب رو آوردم و موفق شدیم که مدارک نهایی رو به دمشق بفرستیم.  یه وبلاگ بسازم تا من و نومو بتونیم در اون خاطرات خودمونو برای همیشه ثبت کنیم . و حالا وقتشه،  وقت یه تولد، .یه تولد تازه.

شش ماهی که برا آیلتس میخوندم خیلی سخت بود. تفریحی نداشتم یا اگه داشتم اصلا بهم نمی چسبید.  کثیفی خونه، بیحوصلگی، اضافه وزن چندین کیلویی، دور شدن از کارهای اداره (سوء استفاده کردن همکارای خود شیرین از خالی بودن صحنه)، ضربدیدگی زانو به علت عدم تحرک، ورزش و اضافه وزن و در نهایت قبولی در امتحان با دوتا نمره عالی و دوتا متوسط  از نتایج و ثمره­های این شش – هفت ماه بود که به غیر از آخریش همه منفی بودند ولی آخری همچین مثبت بی نهایت بود که تمام خستگی­هارو از تنم بیرون کرد. که در نهایت پای در گچ دنبال تهیه و تائید مدارک، دارالترجمه و عکاسی و... بودم . البته ضربدیدگی زانو هم همچین بد نبود از مزایاش دو هفته مرخصی استعلاجی بود که من ازش به نحو احسن استفاده کردم.

من و همسرم از وقتی با هم ازدواج کردیم  یعنی سه سال پیش تصمیم گرفتیم که در اولین فرصت ممکن که برامون پیش اومد از ایران بریم البته اولین مقصدمون استرالیا بود و از راه تحصیلی یا کار . یه مدتی هم دنبالش بودیم ولی با توجه به اینکه درگیر زندگی مشترک، خرید خونه، کارو...شدیم و با توجه به هزینه های سرسام آور تحصیل، دست نگه داشتیم چون تو رشته ما بورسیه شدن خیلی سخته و شاید بشه گفت ناممکنه، پس میبایست دنبال راه دیگه ای میگشتیم همسرم همون موقع پیشنهاد مهاجرت را داد ولی من به علت طولانی بودن پروسه مخالفت کردم که ای کاش پیشنهادش رو قبول میکردم اگه قبول میکردم الان تو کانادا بودیم.

 خلاصه با رفتن دوستام یکی پس از دیگری که برا تحصیل  میرفتن  به کالیفرنیا، استکهلم، مونترال، ونکوور، میشیگان، پنسیلوانیا و....این آرزو نه تنها کمرنگ نمیشد بلکه  با دیدن خیلی چیزها در محیط کار و جامعه روز به روز قویتر و بزرگتر هم میشد.تا اینکه دی ماه سال گذشته با یه دوست نازنین آشنا شدم که خواننده وبلاگ ام هم هست اون منو با وکیلش كه يك خانم فرهيخته و با كمالات هست و من ايشونو خيلي دوست دارم،آشنا کرد که کارای مهاجرتشو انجام داده بود و اون دوست عزیز منتظر مدیکالش بود که امیدوارم بزودی زود مدیکالشون برسه. . بعد از مشاوره با وکیل  دوستم متوجه شدیم که ما میتونیم برا مهاجرت به کانادا اقدام کنیم  و امتیاز می آوریم.

 ما وقتی اقدام کردیم که دفاتر مشاوره اصرار میکردن  افراد درفرستادن مدارکشون دست نگه دارن. چون لیست مشاغل در حال تغییر بود. البته وکیل ما هم میگفت که این کار ریسکه . با انجام این کار ما هم  مخارج مشاوره را می بایست پرداخت میکردم و هم پول دولت فدرال رو و اگه تا رسیدن مدارک به سیدنی لیست عوض میشد همه این پولها از دستمون میرفت ولی ما به حرف وکیلمون گوش ندادیم و ریسک رو پذیرفتیم و نتیجه چی شد اینکه در 19 اوریل مدارک ما رسید سیدنی و 26 جون لیست مشاغل عوض شد و یک هفته بعددر 14 جولای 2010 فایل نامبر اول ما اومد چون مدارک ما قبل از 26 جون رسیده بود ما شامل تغییر نمیشدیم البته باید بگم که شغل ما از لیست حذف شده بود و شرایط هم سخت تر شده بود اون موقع بود که ما فهمیدیم چه ریسک شیرینی کردیم و چه شانسی آوردیم ( دقیقا کار ما به یه گل شبیه بود که در دقیقه 90 زده شده بود و تمام سرنوشت بازی رو در اوج ناباوری عوض کرده بود) حالا ما میبایست ظرف 120 روز مدارکمونو به دمشق می فرستایم. که در نهایت در 3 نوامبر 2010 مدارکمون رو به دمشق فرستادیم و الان منتظر فایل نامبر دوم هستیم . و حال بماند که در راه گرفتن آیلتس و جمع کردن مدارک من و نوموی عزیزم چه سختیها کشیدیم!!!